💡 بوندشتدت در بخش چهارم کتاب خویش دلدادگی میرزا از زبان خودش بازگو میکند. او دلباختهٔ زلیخا دختر ابراهیم خان، خان گنجه میشود و شش ماه روز و شب بدون آنکه بداند به دیدارش از دور میرفته و آوازهایی در وصف عشق او میخواندهاست. اما از اینکه دارا نبوده و خان او را نمیپذیرفته، ترس داشتهاست. همچنین بنا بر این بوده که او را به احمد خان، خانِ آواریا بدهند.نه مقدورم که رویش را ببینم * نه از باغ وصالش گل بچینمنه کس محرم درین اسرار بودهاست * نه کس در غمخوری غمخوار بودهاستروزی فاطمه، ندیمهٔ زلیخا، به پیش میرزا میرود و از دلباختگی بانویش به میرزا میگوید و قراری میگذارند که میرزا فردای آن روز از راه دور آوازی بخواند و اگر بانو زلیخا او را پذیرفت، برایش گل بیندازد و اگر نه، خار به پایش افکند. چنین میشود و میرزا عاشقانهترین سرودهٔ خود را میخواند و غنچهای از گل رز پاداش میگیرد.خان گنجه از نبرد با روسها بازمیگردد، آمد خان با کابین/جهاز زلیخا به همراه او، پس به پاس پیروزی جشن میگیرند و به پیشنهاد زلیخا مسابقه آوازخوانی راه میاندازند. میرزا آن مبارزه را میبرد و نه از خوشی جایزهٔ سیمین برنده را میگیرد و نه از سرمستی بادافره بازندگان میدهد: برنده میتوانسته سازهای بازندگان را بشکند و خُرد نماید.