گنجه بانو
لغت نامه دهخدا
گنجه بانو. [ گ َ ج ِ ] ( اِ مرکب ) در لاهیجان حیوانی است شبیه به موش خرما که فندق و گردو غذای آن است و مشهور است که سکه را زیاد دوست دارد. «گنجه بانوی » نیزخوانده میشود. ( فرهنگ گیلکی تألیف منوچهر ستوده ص 215 ). در مازندران آن را «آروسک » ( عروسک ) می نامند.
فرهنگ فارسی
در لاهیجان حیوانی است شبیه به موش خرما که فندق و گردو غذای آن است و مشهور است که سکه را زیاد دوست دارد.
جمله سازی با گنجه بانو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بوندشتدت در بخش چهارم کتاب خویش دلدادگی میرزا از زبان خودش بازگو میکند. او دلباختهٔ زلیخا دختر ابراهیم خان، خان گنجه میشود و شش ماه روز و شب بدون آنکه بداند به دیدارش از دور میرفته و آوازهایی در وصف عشق او میخواندهاست. اما از اینکه دارا نبوده و خان او را نمیپذیرفته، ترس داشتهاست. همچنین بنا بر این بوده که او را به احمد خان، خانِ آواریا بدهند.نه مقدورم که رویش را ببینم * نه از باغ وصالش گل بچینمنه کس محرم درین اسرار بودهاست * نه کس در غمخوری غمخوار بودهاستروزی فاطمه، ندیمهٔ زلیخا، به پیش میرزا میرود و از دلباختگی بانویش به میرزا میگوید و قراری میگذارند که میرزا فردای آن روز از راه دور آوازی بخواند و اگر بانو زلیخا او را پذیرفت، برایش گل بیندازد و اگر نه، خار به پایش افکند. چنین میشود و میرزا عاشقانهترین سرودهٔ خود را میخواند و غنچهای از گل رز پاداش میگیرد.خان گنجه از نبرد با روسها بازمیگردد، آمد خان با کابین/جهاز زلیخا به همراه او، پس به پاس پیروزی جشن میگیرند و به پیشنهاد زلیخا مسابقه آوازخوانی راه میاندازند. میرزا آن مبارزه را میبرد و نه از خوشی جایزهٔ سیمین برنده را میگیرد و نه از سرمستی بادافره بازندگان میدهد: برنده میتوانسته سازهای بازندگان را بشکند و خُرد نماید.