گفت و گو کردن

لغت نامه دهخدا

گفت و گو کردن. [ گ ُ ت ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) هنگامه کردن. ( آنندراج ). بحث. مجادله. مشاجره:
در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن
من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند.سنجر کاشی ( از آنندراج ).یارا نه با رقیب بسی گفت و گو کنم
تا در میان تفحص احوال او کنم.غزالی هروی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

هنگامه کردن. بحث.

جمله سازی با گفت و گو کردن

💡 سیف فرغانی اگر بد گفت و گر نیک از کرم بشنو و عیبش مکن کز غیبش املی کرده اند

💡 (عامر) پس از گفتگوى طولانى با رسول خدا، آخرين سخنى كه به آن حضرت گفت،اين بود كه: مدينه را از پياده و سواره اى كه بر سرت مى آورم پر خواهم كرد. اين سخنرا گفت و از محضر رسول خدا رفت.

💡 اميرالمؤ منين على عليه السلام از سخنان شيواى اوخوشحال شد، بر قيس و قومش از انصار ثناى نيكو گفت و تحسين كرد.

💡 حجاج گفت: معطل نشويد، زودتر او را بكشيد؛ سعيد شهادتين گفت و فرمود: خدايا بهحجاج بعد از من مهلت نده تا كى را بكشد، و جلاد سر سعيد(چهل ساله ) را از تن جدا كرد.

💡 آن‌یک نهاده‌چشم‌، غریوان به‌راه جفت این‌ یک ببسته گوش و لب‌ از گفت و از شنود

💡 من سال و ماه در سخن و گفت و گوی تو وانگه تو با کسی که درین گفت و گوست نه