لغت نامه دهخدا
گستاخ گوی. [ گ ُ ] ( نف مرکب ) بی محاباگوی و بی صرفه گوی. ( آنندراج ):
از آن بوالفضولان گستاخ گوی
وز آن بوالحکیمان دیوانه خوی.نظامی ( از آنندراج ).
گستاخ گوی. [ گ ُ ] ( نف مرکب ) بی محاباگوی و بی صرفه گوی. ( آنندراج ):
از آن بوالفضولان گستاخ گوی
وز آن بوالحکیمان دیوانه خوی.نظامی ( از آنندراج ).
( گستاخ گو ی ) ( صفت ) ۱ - گستاخ زبان.۲ - بیهوده گو: ازان بوالفضولان گستاخ گوی وزان بوالحگیمان دیوانه خوی... ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 موسی اگر ندارد تاب نگاه دوست گستاخ گو مرو به سوی جلوهگاه دوست
💡 مشو پیش مخدوم گستاخ گوی بریزد ملک آب گستاخ روی
💡 دوش با من گفت عشقت بنگر ای گستاخ گوی کندرین حضرت شکایت از کجا برداشتی