لغت نامه دهخدا
گستاخ دست. [ گ ُ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از چابک دست و جلد و تند کارکننده. ( برهان ):
دلیر و سخنگوی و دانش پرست
به تیر و به شمشیر گستاخ دست.نظامی.
گستاخ دست. [ گ ُ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از چابک دست و جلد و تند کارکننده. ( برهان ):
دلیر و سخنگوی و دانش پرست
به تیر و به شمشیر گستاخ دست.نظامی.
چابک دست چالاک: دلیر و سخنگوی و دانش پرست به تیر و به شمشیر گستاخ دست. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فاطمه گفت: از آنکه تو محرم طبیعت منی بایزید محرم طریقت من. از تو بهوا برسم و از وی بخدای رسم و دلیل سخن این است که او از صحبت من بی نیاز است و تو بمن محتاجی و پیوسته بایزید با فاطمه گستاخ میبودی تا روزی بایزید را چشم بر دست فاطمه افتاد که حنا بسته بود.
💡 33. روزى چند نفر در مهريز يزد براى تقسيم ارث پدر پيش من آمدند. يكى از اين وارثكه زن بود به برادرها گفت: حضرت عباسى، به همديگر خيانت نكنيد! يكى از برادرهازبان به گستاخى گشود با كمال بى شرمى گفت: اگر حضرتابوالفضل العباس عليه السلام قدرت داشت دست خودش را حفظ مى كرد! ديرى نگذشتكه اين فرد گستاخ تصادف كرد و دست و پايش خرد شد. در نتيجه به وضع فلاكتبارى افتاد و تمام زندگيش از بين رفت.
💡 از ندامت می زنم در روزگار خط به سر دست گستاخی کز آن سیب ذقن برداشتم
💡 حسن، بی پرده کند آبِ نگه را، ورنه دست، گستاخ به آن بندِ نقاب است مرا
💡 ز پیش دیده گستاخ ما کی دست بردارد؟ گلستانی که در بر رخنه دیوار میبندد