لغت نامه دهخدا
کلاه دیو. [ ک ُهَِ وْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دساسة، سماروغ سفید و آن رستنی باشد که آن را خایه دیس و کلاه دیو نیز گویند. ( حاشیه منتهی الارب ). و رجوع به مدخل بعد شود.
کلاه دیو. [ ک ُهَِ وْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دساسة، سماروغ سفید و آن رستنی باشد که آن را خایه دیس و کلاه دیو نیز گویند. ( حاشیه منتهی الارب ). و رجوع به مدخل بعد شود.
دساسه سمارغ سفید و آن رستنی باشد که آن را خایه دیس و کلاه دیو نیز گویند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ثنا گفت آن دیو بر پادشاه که شادان بزی شاه بر سر کلاه
💡 بدو گفت مردی چو دیو سیاه پلنگینه جوشن از آهن کلاه
💡 به دیوان بابک خرامید شاه نهاده ز آهن به سر بر کلاه
💡 دیو نیز مانند ببعی (۱۳۹۰) و جیگر (۱۳۹۱) عیدی بیبی به کلاهقرمزی است که در واقع دیوبچهای است که همراه با والدینش در زیر زمین زندگی میکرد ولی چون آبهای زیر زمین تمام شدند همراه والدینش به سطح زمین آمد و بعد هم به عنوان عیدی به کلاهقرمزی رسید.
💡 گردون به خصم او چه کلاه مهی دهد کس دیو را چه زیور حورا برافکند
💡 مست و بیخود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود