لغت نامه دهخدا
چشمک کردن. [ چ َ / چ ِ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) چشمک زدن. با گوشه چشم اشاره کردن. نوعی بهم زدن چشم بقصد ایماء و اشاره:
بچشمک کردنش از در مشو دور.نظامی.رجوع به چشمک و چشمک زدن شود.
چشمک کردن. [ چ َ / چ ِ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) چشمک زدن. با گوشه چشم اشاره کردن. نوعی بهم زدن چشم بقصد ایماء و اشاره:
بچشمک کردنش از در مشو دور.نظامی.رجوع به چشمک و چشمک زدن شود.
( مصدر ) چشمک زدن.
با گوش. چشم اشاره کردن. نوعی بهم زدن چشم بقصد ایمائ و اشاره.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لانگو برای تمام قتلها مجرم شناخته شده و محکوم به مرگ میشود. در این زمان، او لبخند میزند و به فینکل چشمک میزند. فینکل، با خشم و تعجب، متوجه میشود در تمام این مدت از او دروغ شنیده و از او سوءاستفاده شدهاست. کمی بعد، فینکل در بخش اعدامیها با لانگو ملاقات میکند. لانگو سعی میکند او را قانع کند که دیده همسرش در حال خفه کردن دخترشان بوده و بعد بیهوش شده و هیچ چیز از قتلها به یاد ندارد. اما فینکل باور نمیکند.
💡 سوسوهای جوی از طریق چشمکسنج اندازهگیری میشوند. با استفاده از دریچهٔ بزرگتر برای تلسکوپ میتوان اثر سوسو کردن را کاهش داد. به این اثر متوسط دیافراگم گویند.