لغت نامه دهخدا
پی اندرافکندن. [ پ َ / پ ِ اَ دَ اَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پی افکندن. آغازیدن. شروع کردن:
چو رستم بیامد بیاورد می
به جام بزرگ اندرافکند پی.فردوسی.
پی اندرافکندن. [ پ َ / پ ِ اَ دَ اَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پی افکندن. آغازیدن. شروع کردن:
چو رستم بیامد بیاورد می
به جام بزرگ اندرافکند پی.فردوسی.
( مصدر ) آغاز کردن شروع کردن: چو رستم بیامد بیاورد می بجام بزرگ اندر افکندپی. ( فردوسی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیش من از عشق بر سر میزند در پی اندر پی، پی من میکند
💡 یک دم نرود که یاد او صد پی اندر دل زار ما نمیآید
💡 یکایک چو از جنگ برگاشت روی پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
💡 ایدل طلب دوست گرت عادت و خوست بیرون مبر از خویش پی اندر پی دوست
💡 بهنگام طوفان زنی هوشمند نه فرزند زیر پی اندر فگند؟