وق زده

لغت نامه دهخدا

وق زده. [ وَ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) بی آتش و سرد: اجاق و کرسی وق زده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || چشم وق زده؛ در تداول، چشم بی حالت و ورقلمبیده و بیرون جسته و مات. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).

فرهنگ فارسی

(صفت ) چشم وق زده. چشم بی حالت ورقلمبیده وبیرون جسته ومات.

جمله سازی با وق زده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فشار اراده آهنين ملت به طورى اعصاب شاه را خرد كرده است كه ديوانه وار دست بهجنايات ننگ آوردى زده است كه روى تاريخ را سياه نموده.

💡 فتنهٔ چشم تو از درد دل ماست که ما سرمهٔ ناز بر آن نرگس شهلا زده‌ایم

💡 شجاعت حنا مینه هم در ایجاد تشکیلات ادبی در کشورهای استبداد زده عربی و هم در تشویق نویسندگان به پرداختن به موضوعات سیاسی ستودنی بود.

💡 به سعدی است قدم بر قدم زده فانی که پی دو فهم نگردد خیال دانا را

💡 در آن لحظات كه عمر در مورد رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، سخن مى گفت،دو نفر از قبيله (اوس ) به نام هاى (معن بن عدى ) و (عويم بن ساعدة ) شتاب زده خود رابه عمر مى رسانند.

💡 چمن از سردیی دی خانه غارت زده شد گل اگر نیست تماشای خزان ما را بس