لغت نامه دهخدا
هم نقابی. [ هََ ن ِ ]( حامص مرکب ) در یک پرده بودن. همنشینی:
چه فرمایی ؟ دلی با این خرابی
کنم با اژدهایی هم نقابی ؟نظامی.
هم نقابی. [ هََ ن ِ ]( حامص مرکب ) در یک پرده بودن. همنشینی:
چه فرمایی ؟ دلی با این خرابی
کنم با اژدهایی هم نقابی ؟نظامی.
در یک پرده بودن همنشینی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غلط که حسن نقابی بروی خویشتن افکند زشرم دیده چو دیدن گرفت گرد عذارت
💡 هرقدر عریان شوم فال نقابی میزنم چون شکست دل هجوم نالهام پیراهنست
💡 به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش
💡 نقاب از چهره تا افکنده ای، خورشید تابانم ز شرم بی نقابی با قضا در جنگ می بینم
💡 بتوله یا بطوله نقابی است بر روی چهره زنان و جزئی از حجاب زنان ایران در استان هرمزگان و بوشهر به ویژه شهرستان بندرلنگه، شهرستان پارسیان، عسلویه، کنگان و مناطق مشرف به خلیج فارس به ویژه قطر است.
💡 با توجه به نگارشهای او، قاتل نقابی آینهای بر چهره دارد که از خون دختران جوان باکره جلا مییابد و به وسیله آن روح قربانیان خود را میرباید تا همیشه جوان باقی بماند.