نو امد

لغت نامه دهخدا

( نوآمد ) نوآمد. [ ن َ / نُو م َ ] ( ن مف مرکب ) نوآمده. تازه وارد. || نوزاد. ( یادداشت مؤلف ):
فریدون چو روشن جهان را بدید
به چهر نوآمد یکی بنگرید.فردوسی.پیش بین دختر نوآمد من
دید کآفاتش از پس است برفت.خاقانی.داغ بر رخ زاده بهر بندگی مصطفی
هر نوآمد کز مشیمه ی ْ چارارکان آمده.خاقانی.

فرهنگ فارسی

( نو آمد ) نو آمده. تازه وارد. یا نوزاد.

جمله سازی با نو امد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن ملایک جمله عقل و جان بدند جان نو آمد که جسم آن بدند

💡 خلق دو قولی شدند بهر شب عید را بر دو گروهی خلق ماه نو آمد حکم

💡 ز هر سو روان گشت یک ساله باز ز هر جای گنجی نو آمد فراز

💡 داغ بر رخ زاده بهر بندگی مصطفی هر نو آمد کز مشیمه چار ارکان آمده

💡 به دل گفت کاری نو آمد به روی مرا ز این دلیران پرخاشجوی

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز