لغت نامه دهخدا
مزیدگو. [ م َ ] ( نف مرکب ) مخفف مزیدگوینده. متملق. چاپلوس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). مزیدگوی. رجوع به مزیدگوی شود.
مزیدگو. [ م َ ] ( نف مرکب ) مخفف مزیدگوینده. متملق. چاپلوس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). مزیدگوی. رجوع به مزیدگوی شود.
چاپلوس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اینک کلمات مرکبهای با استان (ستان) به صورت مزید مؤخر به ترتیب حروف تهجی در ذیل نقل میشود: آجارستان (در قفقاز).
💡 چو سوسن صد زبان دارد جهان در شکر و آزادی کز آن جان و جهان خورش مزید اندر مزیدستم
💡 جان پیشکش او بتوان کرد ولیکن بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
💡 شاید که التماس کند خلعت مزید سعدی که شکر نعمت پروردگار کرد
💡 وجود جاینام هایی چون کُردمحله و کُردیچال در کلاردشت مزید بر علت است.
💡 ور ببخشد هر چه از دور فلک پیدا شود همت عالیْشْ گوید ای فلک هل مِن مزید