💡 ابراهیم اسحاق را در جوانی به کوه موریا برد تا به دستور خدا قربانگاهی بسازد و او را قربانی کند؛ چون اسحاق فرزند مورد علاقهٔ او بود. اگرچه کتاب مقدس سن اسحاق را مشخص نکردهاست، مسلماً او به اندازهای بزرگ شده بود که معنای قربانی شدن را بداند. اسحاق هیزمهای مورد نیاز برای قربانگاه را شخصاً حمل کرد. چون قربانگاه آماده شد، اسحاق از ابراهیم پرسید: «بره قربانی کجاست؟» و ابراهیم پاسخ داد: «خدا بره قربانی خود را آماده خواهد کرد.» در کتاب مقدس آمدهاست که «هر دو با هم راه میرفتند» و اسحاق ساکت بود، که به معنای تسلیم او در برابر خواست خدا بود. زمانی که ابراهیم فرزندش را به قربانگاه بست و چاقو را برای کشتن او بیرون آورد، در آخرین لحظه فرشتهای از جانب خدا آمد و او را از این کار بازداشت. در عوض، از او خواست قوچی را قربانی کند که در آن نزدیکی بود.