لغت نامه دهخدا
قافله دار. [ف ِ ل َ / ل ِ ] ( نف مرکب ) قافله دارنده. سالار قافله.
قافله دار. [ف ِ ل َ / ل ِ ] ( نف مرکب ) قافله دارنده. سالار قافله.
( صفت ) رئیس قافله قافله سالار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و سيدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گير و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زيباى پسر (على (ع )) را ديده بود زبانش باز شد و همه اش صلوات مى فرستاد.(65)
💡 اقليت شيعه در اين ميان نقش پيشاهنگ قافله و طلايه دار لشكر را ايفا كرد و ميدان تحركسياسى را گشوده، با برانگيختن اكثريت اهل كوفه، در آتش التهاب آنان دميدند ومرحله خاصى را در مكاتبه و امضاى نامه، آغاز كردند.
💡 قافله بزرگ تجارتى قريش كه به رياست (ابوسفيان ) بود، از اين پيشامد با خبرشد، و اهل مكه را با خبر ساخت، و خود از بى راهه به در رفت و از آن گير و دار نجاتيافت.
💡 از جمله بركات ظهور آن حضرت در آن شب آن بود كه در ميانه قافله سيدى بود كهسالها گنگ شده بود. چون آن گير و دار و جلوه نور پروردگار و قد و قامت فرزند حيدرنامدار را ديدار كرد، قفل خموشى از زبانش برداشته به لسان گويامشغول به سلام و صلوات گرديد(338).
💡 حر نميخواهد باور كند كه اين قافله دار، هم حسين باشد و هم خارجى و طغيانگر. پس !كنارى مى رود و سخنان امام، ديو غفلت را در اندرون حر مى ميراند وزلال نصيحت امام، حر را مى شويد و حر مى كند و اين خبرمثل صاعقه اى وحشتناك بر سر عاج نشينان كوفه و شام فرود مى آيد.