لغت نامه دهخدا
سیاه پوشی کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سیاه پوشیدن:
تا جهان داشت تیزهوشی کرد
بی مصیبت سیاه پوشی کرد.نظامی.
سیاه پوشی کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سیاه پوشیدن:
تا جهان داشت تیزهوشی کرد
بی مصیبت سیاه پوشی کرد.نظامی.
سیاه پوشیدن
💡 در کازرون نیز در بهشت زهرا شعارهایی علیه حکومت سر داده شد و هیئت عزادار سیاه پوشی که با پارچههای سبز صورت خود را پوشانده بودند به خیابان آمدند. اما تجمعها در این شهر به دلیل ازدحام نیروهای امنیتی بیشتر از ۲ یا ۳ ساعت دوام نیاورد.
💡 گوئی حریر سرخ ملخ را ز اشک خون بیم سیاه پوشی دیدار سار کرد
💡 امی و دن باید برای یافتن سرنخ جدید به مسکو برند و درباره ی کاخ کرملین تحقیق کنند.در همین بین این فرصت رو پیدا می کنند که درباره مرگ پدر و مادرشان بیشتر بدانند.خطر همه جا تهدیدشان می کند.از همه بد مرد سیاه پوشی است که آن ها را همچنان تعقیب می کند...
💡 در همین زمان ویلیام و لوگان وارد پارک میشوند. همچنین ما با مرد سیاه پوشی (اد هریس) آشنا میشویم که بنظر میرسد جزو مهمانان قدیمی پارک است و همواره در حال آزار و اذیت دلورس است. در یکی از درگیریهای مرد سیاه پوش با او، دلورس فرار میکند، به لوگان و ویلیام پناه میبرد و به ماجراجویی با آنها میپردازد.