زبان دراز شدن
مترادفها
پررو شدن، گستاخی کردن، زباندرازی کردن
متضادها
ادب داشتن، فروتنی
لغت نامه دهخدا
زبان دراز شدن. [ زَ دِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) گستاخ شدن. خارج شدن از حد ادب:
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو.حافظ.
فرهنگ فارسی
گستاخ شدن خارج شدن از حد ادب
جمله سازی با زبان دراز شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هشام، از ديپلمات ترين و با سياست ترين رجال (البته تواءم با شيطنت ) بنى اميه بوداو مردى بخيل و حسود و تندخو و قسى القلب و بى رحم و زبان دراز بود.(246)
💡 نزاریا به شکایت زبان دراز مکن ترا کسی به چه موجب چه کار میپرسد
💡 چون شمع پیش مردم راز درون مکن فاش دیدی که سر بریدن مزد زبان درازی است
💡 -هارپاگون: زبان درازی میکنی؟ چنان بزنم توی گوشت که زبانت ببرد! (دستش را بلند میکند که به او سیلی بزند) گفتم گورت را گم کن.
💡 زین سان که زبان دراز کردست امشب میبینم سر به باد بر خواهد داد
💡 کوته شود فسانه دور و دراز خصم در عرصهای که تیغ تو گردد زبان دراز