ریش اور

لغت نامه دهخدا

( ریش آور ) ریش آور. [ وَ ] ( نف مرکب ) ریش آورنده. ملتحی. ملتهی. ملحی. ( دهار ). بزرگ لحیه. بلمه. ( یادداشت مؤلف ). لحیانی. ( دهار ) ( السامی فی الاسامی ).
- ریش آور شدن؛ به حد بلوغ رسیدن. به سن ریش درآوردن رسیدن: ولیدبن مغیره را پسری بود نام او عماره و بزرگ و ریش آور شده. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).

فرهنگ فارسی

( ریش آور ) ریش آورنده. ملتحی. ملتهی. ملحی ریش آور شدن.

جمله سازی با ریش اور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتمش دست از چه رو هر لحظه بر ریش آوری دنب خر چندانکه پیمائی همان باشد که بود

💡 خفته چه باشی بخواب غفلت برخیز پیش که ریش آوری درم نه و دینار

💡 وین هم ز جادوییست وگر نه کسی ندید ریش آوری که خطّ چنانش خوش در آورد

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز