لغت نامه دهخدا
ره گشادن. [ رَه ْ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) راه گشادن.باز کردن راه. کنایه از راهنمایی کردن:
زی مشکلات دین نگشاید رهت کسی
گاو از زمین دین به هوا بر هبا شده ست.ناصرخسرو.رجوع به راه گشادن شود.
ره گشادن. [ رَه ْ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) راه گشادن.باز کردن راه. کنایه از راهنمایی کردن:
زی مشکلات دین نگشاید رهت کسی
گاو از زمین دین به هوا بر هبا شده ست.ناصرخسرو.رجوع به راه گشادن شود.
راه گشادن. باز کردن راه. کنایه از راهنمایی کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فَکُّ رَقَبَةٍ (۱۳) سبب نجات از آن عقبه گشادن گردنی است.
💡 من این را چاره چون دانم نهادن سر این بند چون دانم گشادن
💡 ز جوشن نباید گشادن میان همی باش بر سان شیر ژیان
💡 که نتوان برد مستی را ز مستان گشادن بند سرما از زمستان
💡 خر از گشادن و بستن به دست خربنده شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست
💡 نه بسته گشت ترا دخل کت نماند چیز نه جز گشادن ملک است فعل تو ز افعال