لغت نامه دهخدا
دهان لغ. [ دَ ل َ ] ( ص مرکب ) دهان لق. مذیاع. آنکه راز نگاه داشتن نتواند. دهن دریده. ( یادداشت مؤلف ).
دهان لغ. [ دَ ل َ ] ( ص مرکب ) دهان لق. مذیاع. آنکه راز نگاه داشتن نتواند. دهن دریده. ( یادداشت مؤلف ).
دهان لق. مذیاع.
💡 گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ گه تنم چون موی خویش آن لالهرخ لاغر کند
💡 اگر گویم که خاتم چون دهان اوست، از شادی شود به زخم ناسورش علم سازد قد خم را
💡 و نيز با همين جوشانده اگر روزى دو بار دهان را شستشو دهيد تحريكات لثه ها را متوقفمى كند و آنها را محكم مى سازد و در نتيجه ديگر دچار خونريزى لثه ها نمىشويد))(413)
💡 پس آورد ايشان را به كنار فرات و آب دهان مبارك خود را در فرات انداخت و به دعائىچند تكلم فرمود، ناگاه جريثى سر از آب بدر آورد و دهان خود را گشود.
💡 هر آنکس کو بمدح تو دهان بگشاد همچون گل عجب نبود اگر حالی چو نرگس تاج زر جوید
💡 او از برجستهترین جراحان فک در خاورمیانه، بنیانگذار جراحی فک، دهان و صورت در ایران و از پایهگذاران بیمارستان پارس تهران بود.