لغت نامه دهخدا
دم کشان. [ دُ ک َ / ک ِ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال کشیدن دم. که دم خود رابرکشد: دم کشان رفتن؛ چون کبوتری گشتی در رفتن. ( یادداشت مؤلف ). که دنبال و دم بر زمین کشد و رود: تجذی؛ دم کشان بانگ کردن کبوتر گرد ماده. ( منتهی الارب ).
دم کشان. [ دُ ک َ / ک ِ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال کشیدن دم. که دم خود رابرکشد: دم کشان رفتن؛ چون کبوتری گشتی در رفتن. ( یادداشت مؤلف ). که دنبال و دم بر زمین کشد و رود: تجذی؛ دم کشان بانگ کردن کبوتر گرد ماده. ( منتهی الارب ).
در حال کشیدن دم. که دم خود را بر کشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسکه در بای کشان کرد سر مسکینان زلف مشکینش ازین شرم سر افکنده فروست
💡 اگر شاخ گل از گلزار شد دامن کشان بیرون بحمدالله که سرو قامت او پایدار آمد
💡 زنجیر کشان برد دل ابن یمین را وز طاق دو ابروش درآویخت به یک مو
💡 دوغ کشان، روستایی از توابع بخش کوهساران شهرستان راور در استان کرمان ایران است.
💡 این جاده که از شهر کشان شروع شده، در شهر سیلیوری به پایان میرسد و ۱۶۳ کیلومتر مسافت دارد.
💡 خیز، تا امروز با هم ساغر صهبا کشیم خویش را دامن کشان تا دامن صحرا کشیم