دعا گو ی

لغت نامه دهخدا

دعاگوی. [ دُ ] ( نف مرکب ) دعاگو. دعاگوینده. دعاکننده. داعی. ( دهار ). || خیرخواه. خیراندیش. نیکخواه. ( ناظم الاطباء ):
کس نده یدست ترا یک نظر اندر همه عمر
که همه عمر دعاگوی و طلبکار تو نیست.سعدی.|| گوینده یا نویسنده از خود بدین کلمه تعبیر آرد. ( فرهنگ فارسی معین ): غرض خادم دعاگوی اندر ساختن این کتاب آن بود که... ( ذخیره خوارزمشاهی ). و رجوع به دعاگو شود.

فرهنگ فارسی

( دعا گو ی ) ( صفت ) ۱ - دعا کننده. ۲ - خیر خواه خیر اندیشی نیک خواه. ۳ - واعظ. ۴ - دادخواه. ۵ - رقاصه عمومی. ۶ - گوینده یا نویسنده از خود بدین کلمه تعبیر آورد داعی.

جمله سازی با دعا گو ی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتی چه بود کار تو هاتف همهٔ عمر هر روز دعا گوی توام من همه ساله

💡 از دعا گو به غیبت و حضور شاه را جز دعا چه فایده است

💡 بر طالع قویش دعا گوی مشتری بر طالع بهیش ثنا گستر آفتاب

💡 تا مریم وقت شد هوا جوی بهشت گشتند فرشتگان دعا گوی بهشت

💡 همه مصریان شاد و خرم شدند دعا گوی بر شاه عالم شدند

💡 ترا من جان عارف بنده باشم دعا گوی تو ام تا زنده باشم

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز