لغت نامه دهخدا
درم دان. [ دِ رَ ]( اِ مرکب ) ظرفی که درمها در آن نگه دارند. ( آنندراج ). صندوق پول. کیسه پول. ( ناظم الاطباء ):
قلمدانش از بس درم دان شده
غلافش به دستور همیان شده.ملا طغرا( از آنندراج ).
درم دان. [ دِ رَ ]( اِ مرکب ) ظرفی که درمها در آن نگه دارند. ( آنندراج ). صندوق پول. کیسه پول. ( ناظم الاطباء ):
قلمدانش از بس درم دان شده
غلافش به دستور همیان شده.ملا طغرا( از آنندراج ).
ظرفی که درمها در آن نگهدارند صندوق پول کیسه پول
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نفاذش در جهانداری دقایق دان بود چندان که بر هر درد درمان گشت و بر هر زخم مرهم شد
💡 خود تو یقین دان که نیرزد ز مرگ جمله جهان نیم درم ای غلام
💡 امیدوارم فر این درمان یغمای رنج را فرمان راند، و فرسوده جان و کاسته پیکر از کاوش سود ستایان روزه و پرهیز و پرسش زود نشینان گران خیز بر کران پاید. روز به انجام رفت و گونه خورشید در پرده شام شد چشم از دید فرو ماند، و دست از جنبش باز ایستاد. بازمانده داستان به خواست خدای در نامه دیگر رانده خواهد گشت، و در لب آن جوی با هر که دانی و خواهی خوانده خواهد شد، شعر:
💡 خواهم ای دوست که با درد تو میرم ورنه هم تو دانی که مرا میل به درمان تو نیست