لغت نامه دهخدا
درازنج. [ دَ زَ ] ( اِخ ) درازنگ. نام قریه ای از چغانیان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
درازنج. [ دَ زَ ] ( اِخ ) درازنگ. نام قریه ای از چغانیان. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
درازنگ نام قریه ای از چغانیان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پای از گلیم فقر نکردم فزون دراز با آنکه در دیار سخن، پادشا شدم
💡 جانوران شکمپا بهطورکلی در زیرِ تن خود دارای ماهیچههای دراز و نیرومندی هستند که به کمک آنها بهآرامی جابجا میشوند.
💡 گر مزید حسن خواهی زلف را کوته مساز روز را چون روزِ بازار درازی از شب است
💡 حسن بن مثله مى گويد: من برخاستم و آماده شدم، گفتم بگذاريد تا پيراهن بپوشم، از درسراى ندا آمد كه هو ماكان قميصك: پيراهن نپوش كه از تو نيست. دست دراز كردم وسراويل خود را برداشتم، آوازى آمد كه:
💡 قالُوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا گفتند: ای نوح با ما باز پیچیدی، فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا و این پیچیدن با ما فراوان و دراز کردی، فَأْتِنا بِما تَعِدُنا بیار یک راه
💡 اعدام با توپ تاریخی دراز در شبهقاره هند دارد و برخی مورخان آن را «مجازات قدیمی گورکانیان» خواندهاند.