لغت نامه دهخدا
دختر روزگار. [ دُ ت َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از حوادث روزگار. ( برهان ). کنایه از حادثه و واقعه. ( آنندراج ). کنایه از حوادث است. ( انجمن آرا ). ریب المنون.
دختر روزگار. [ دُ ت َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از حوادث روزگار. ( برهان ). کنایه از حادثه و واقعه. ( آنندراج ). کنایه از حوادث است. ( انجمن آرا ). ریب المنون.
کنایه از حوادث روزگار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یا کند محروم از میراث خود در روزگار دختر خود را و بخش ارث را بر دیگری
💡 بدو داد و گفتش که این را بدار اگر دختر آرد ترا روزگار