لغت نامه دهخدا
خر فروماندن. [خ َ ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) واماندن، منه: چون خر در گل فروماندن ( فرورفتن ) و راه رفتن نتوانستن:
ور در این ره خرش فروماند
خرگه آنجا زند که او داند.نظامی.
خر فروماندن. [خ َ ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) واماندن، منه: چون خر در گل فروماندن ( فرورفتن ) و راه رفتن نتوانستن:
ور در این ره خرش فروماند
خرگه آنجا زند که او داند.نظامی.
واماندن منه: چون خر در گل فرو رفتن و راه رفتن نتوانستن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فروماندن از بهر کم بیش نیست بلی ماه با مشتری خویش نیست