لغت نامه دهخدا
حال به حال شدن. [ ب ِ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) تغییر حالت دادن. حالی بحالی شدن.
حال به حال شدن. [ ب ِ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) تغییر حالت دادن. حالی بحالی شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگشت حال به بالای ابروی تو کسان را که زیر دست فتادش چنان کمند و کمانی
💡 گفت: هان چونی و تی حال به می عشق چه بو؟ گفتمش: هیچ کساواتی مرا کار مبا
💡 چنان عمل کن که با انسانیت، خواه خودت و خواه دیگری، همواره و در عین حال بهمثابهٔ هدف و نه صرفاً بهعنوان وسیله، رفتار کنی.
💡 از پیِ خونِ تو هر جا که رسیدم در حال به گواهیِ من افعالِ تو کردند سجل
💡 حال به گفتارى كه در تفسير آيه مورد بحث داشتيم برگشته و نكاتى را متذكر مىشويم:
💡 پیش از بیان حال به پایان بریم عمر وین داستان تمام نخواهد شد آخرم