لغت نامه دهخدا
جان در سر دل کردن. [ دَ س َ رِ دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را در پی دل بر باد دادن و ضایع ساختن. ( از آنندراج ).
- امثال:
جان در سر دل کنی؛ یعنی جان را در پی دل بر باد دهی و ضایع سازی. ( آنندراج ).
جان در سر دل کردن. [ دَ س َ رِ دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جان را در پی دل بر باد دادن و ضایع ساختن. ( از آنندراج ).
- امثال:
جان در سر دل کنی؛ یعنی جان را در پی دل بر باد دهی و ضایع سازی. ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من جهان و دل و جان در سر کارش کردم دولت وصل تو جانا به من آسان نرسید
💡 خسرو خسته را چو جان در سر و کار عشق شد بوسه مضایقه مکن، تاش به جای جان بود
💡 از منش گوی که جان در سر و کارت کردم ای بت سنگ دل سیم بدن تا دانی
💡 عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
💡 جان در سر زبان شد و کوته نشد سخن افسوس کاین چراغ بافسانه سوختیم
💡 چشمم ز غم عشق تو خون باران است جان در سر کارت کنم، این بار آن است