ترازو نهادن

لغت نامه دهخدا

ترازو نهادن. [ ت َ ن ِ /ن َ دَ ] ( مص مرکب ) ترازو برافراختن. ترازو روان کردن. کنایه از ترازو نصب کردن. ( آنندراج ):
بزرگان ایران بفرهنگ او
ترازو نهادند بر سنگ او.نظامی ( از آنندراج ).و جناب خیرالمدققین در شرح بیت... می فرماید یعنی ترازو نصب کردند به امید سنگ ووقر او، یعنی خواستند که موازن و مقلد او شوند و عقل و فِراستی که او دارد ایشان را هم حاصل باشد یا آنکه ترازوی امتحان در دست داشتند و سنگ خرد هر یکی راامتحان می نمودند چون نوبت بعقل وی رسید و آن را زبردست خردهای خویش یافتند دانستند که ترازوی قیاس ما تحمل آن نمی تواند کرد و خواهد شکست، ترازو ز دست افکندند و از آن اندیشه بازآمدند. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

ترازو برافراختن ترازو روان کردن کنایه از ترازو نصب کردن است.

جمله سازی با ترازو نهادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نداری شرم با این زورِ بازو نهادن سنگِ خود را در ترازو

عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز