تخته بر سر شکست
مترادفها
شکست خوردن، در هم شکستن
لغت نامه دهخدا
تخته بر سر شکستن. [ ت َ ت َ / ت ِ ب َ س َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) تخته بر سر کسی زدن. خراب و رسوا کردن. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ):
خرد مشمار که ما قطره طوفان زاییم
تخته بر سر شکند شورش ما دریا را.سالک یزدی.هر جا کرشمه شیوه تعلیم سر کند
شاگرد تخته بر سر استاد بشکند.سلیم ( از آنندراج ).
جمله سازی با تخته بر سر شکست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بگفتا تخته بر کندن چه حاجت که میدانم که مشتی استخوانند
💡 مگر دیو غیرت برو راه زد از آن تخته بر جست و یک آه زد
💡 لوح بر کف چه مینهی ای ماه تخته بر روی خور کشیدی تو
💡 نبد چون شاهی اش را تخت در خور زدش دست اجل زان تخته بر سر
💡 هزار کشتی بازارگان درین دریا فرو رود که نبینند تخته بر ساحل
💡 مدارس ز درگاه حکمت گزین زده تخته بر فرق یونان زمین