تب بستن
لغت نامه دهخدا
تب بستن. [ ت َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) ازاله تب کردن به حیله و افسون بدون استعمال ادویه:
تا خون نگشادم از رگ جان
تبهای نیاز من نبستی.خاقانی.تب به تاب رشته می بندند هردم لیک او
هر شبی بندد به تاب رشته تب بر خویشتن.سلمان ( از بهار عجم ).
فرهنگ فارسی
ازال. تب کردن به حیله و افسون بدون استعمال ادویه
جمله سازی با تب بستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از ۱۹۶۸ هندریکس شروع به بستن شالگردن به بازوان و پاهایش کرد. او از ۱۹۶۹ دستمالسر معروفش را میپوشید.
💡 چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است
💡 آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست کشتی ما را به خشکی بستن از انصاف نیست
💡 دگر به سایهٔ دست حمایت که گریزم چو شمع بستن مژگان اگر پناه نگردد
💡 یکی از نمونههای تکامل اوستوالد، تبلور مجدد آب در بستنی است که به بستنی قدیمی بافتی رندهدار و ترد میدهد. کریستال های یخ بزرگتر به قیمت کریستال های کوچکتر در بستنی رشد می کنند و بافت درشت تری ایجاد می کنند.
💡 چه مردم مسلمان، خود را به اوامر و نواهى و هدايت فرهنگى پروردگار سپرده اند و سير فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله را طى كرده اند و از ديگر سو قبول و بكار بستن دو گونه متضاد از قواعد رفتارى و هنجارهاى زندگى بر خود محال است.