لغت نامه دهخدا
بی نشاطی. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) کسالت. رخوت. سستی:...کسلانی و بی نشاطی و فرامشتکاری و کندفهمی تولد کند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
بی نشاطی. [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) کسالت. رخوت. سستی:...کسلانی و بی نشاطی و فرامشتکاری و کندفهمی تولد کند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
کسالت ٠ رخوت ٠ سستی ٠
💡 محبت اهلی نین جام نشاطی دوردن دوشمز نیچون چکسون خمار اول کیم همیشه ایچدیگی قاندور؟
💡 گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می
💡 شهدیست با شرنگ و نشاطیست با تَعَب داروی دردناک است آن را که درد نیست
💡 کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است
💡 وفا نمی طلبم راضیم بجور و جفا کدام ذوق و نشاطی که در جفای تو نیست