بی غم شدن

لغت نامه دهخدا

بی غم شدن. [ غ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) شادمان گشتن. بی اندوه شدن. از اندوه رَستن:
چو باید بخواهید و خرم شوید
خردمند باشید و بی غم شوید.فردوسی.بزرگان چو از باده خرم شدند
ز تیمار نابرده بی غم شدند.فردوسی.خود و گیو در کاخ نیرم شدند
زمانی ببودند و بی غم شدند.فردوسی.از غم فردا هم امروز ای پسر بی غم شود
هر که در امروز روز اندیشه فردا کند.ناصرخسرو.که گر منجم بروی شود چنان بیند
بروی چرخ که بی غم شود ز اسطرلاب.مسعودسعد.

فرهنگ فارسی

شادمان گشتن. بی اندوه شدن. از اندوه رستن.

جمله سازی با بی غم شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی غم نفسی نیست دل باخبر ما زخمی است که سوزد به دل ما جگر ما

💡 گرچه صائب شسته ام از دل غبار آرزو یک نفس بی آه و یک دم بی غم دل نیستم

💡 عقل مخمور است دردسر به رندان می دهد بی غمی داند که او غمساز گردد عاقبت

💡 عیش بی غم نتوان یافت به عالم صائب نیش زنبور نهان در دل انگور بود

💡 نیست بدور ما دلی بی غم عشق یکنفس پرز جفای عشق شد دور و زمان عاشقان

قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز