لغت نامه دهخدا
بی شاخ و دم. [ خ ُ دُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + شاخ + و + دم ) صفتی غول را یا مردی ضخم اندام و بیقواره را. || که شاخ و دم ندارد. رجوع به غول بی شاخ و دم شود.
بی شاخ و دم. [ خ ُ دُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + شاخ + و + دم ) صفتی غول را یا مردی ضخم اندام و بیقواره را. || که شاخ و دم ندارد. رجوع به غول بی شاخ و دم شود.
صفتی غول را یا مردی ضخم اندام و بیقواره را ٠ یا که شاخ و دم ندارد ٠
💡 سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیَّامٍ برگماشت آن را بر ایشان هفت شب و هشت روز. حُسُوماً پیوسته بر هم روزهای شوم بادها که از خان و مان ایشان اثر و نشان نگذاشت. فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعی تو بینی آن گروهان اندر آن عذاب افکنده. کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ (۷) گویی که ایشان خرما بناناند بی شاخ افکنده از رستنگاه.
💡 سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
💡 دلم چون جوان بود بی شاخ بود به دانش بدو در بسی شاخ بود
💡 نه هرگز شاخ بی برگی کشد سر نه هرگز بیخ بی شاخی دهد بر
💡 چه شد نخل طوبی مثال قدت را که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
💡 نه فکر زندگی او را، نه مرگی چو سرو آزاده ی بی شاخ و برگی