بی زینهاری

لغت نامه دهخدا

بی زینهاری. ( حامص مرکب ) بی امانی. بی زنهاری. بی پناهی. || عهدشکنی. پیمان شکنی:
شکرلب گفت از این زنهارخواری
پشیمان شو مکن بی زینهاری.نظامی.بدین بارگه زان گرفتم پناه
که بی زینهاری ندیدم ز شاه.نظامی.

فرهنگ فارسی

بی امانی. بی زنهاری. بی پناهی. یا عهد شکنی. پیمان شکنی.

جمله سازی با بی زینهاری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زینهاری پیش دشمن چون کنم هست دشمن گرسنه من چون کنم

💡 دیگری از جمع بی اصلان وفا زینهاری تو مجو در ملک ما

💡 منم، ای چرخ، زینهاری تو آن همه عهد و زینهار این بود؟

💡 خداوند شهر و سپاهش چو باران همی خواست هر یک ز شه زینهاری

💡 ز تیغ تو در زینهار آمد آهن بسنگ اندرون زین بود زینهاری

💡 ز لشکر مرا زینهاری مخواه سرافراز گردان و فرزند شاه

زردوست یعنی چه؟
زردوست یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز