بی زادی
لغت نامه دهخدا
بی زادی. ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی زاد. بی توشه بودن. نداشتن زاد و توشه.
بی زادی. ( حامص مرکب ) بی فرزندی.
فرهنگ فارسی
بی فرزندی
جمله سازی با بی زادی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شکر ایزد که ز لخت جگر و پاره دل در بیابان غمش توشه و زادی دارم
💡 لتری فیه خمورا، و نشاطا و سرورا که چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی
💡 فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت ای مادر فلک که سیهبخت زادیام
💡 خسر و خسرو نشان شاهی که جز بر لفظ او نیک بختی کم فرستد تحفه و زادی مرا
💡 کعبه زادی که بود بارگه او به نجف قدسیان بر در قدرش چو غلامان زده صف
💡 در بسیاری از متون کلاسیک ادبی، از مفهوم بی زادی برای توصیف شخصیتهایی استفاده شده که بدون داشتن وارث یا فرزند در این دنیا میمانند.
💡 شاعر با استفاده از استعارههای بی زادی، اندوه عمیق از دست دادن نسل و ادامه نیافتن تبار خانواده را در اشعار خود به زیبایی تصویر کرده است.
💡 مفهوم بی زادی در برخی فرهنگهای قدیمی، نشاندهنده تنهایی مطلق فرد در دوران پیری و نبود کسی برای مراقبت از او در زندگی بود.