بی جان کردن

لغت نامه دهخدا

بی جان کردن. [ ک َ دَ] ( مص مرکب ) کشتن. از بین بردن. گرفتن:
من او را به یک سنگ بی جان کنم
دل زال و رودابه پیچان کنم.فردوسی.بفرمود پس تاش بی جان کنند
برابر دل و دیده گریان کنند.فردوسی.از آن پس که بی توش و بی جانش کرد
بر آن آتش تیز بریانش کرد.فردوسی.سنگی بر سنگ زد و از جان بی جان کرد. ( سندبادنامه ص 202 ).

فرهنگ فارسی

کشتن. از بین بردن. گرفتن

جمله سازی با بی جان کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یک نفس خواهم برآرم بی تو لیکن چون کنم تو مرا جانی و بی جان بر نمی آید نفس

💡 ۹۱) (هنگامی که کارشان به اینجا رسید) پس زلزله سخت و وحشتناکی آن‌ها را فرا گرفت، آنچنان که صبحگاهان همگی به صورت اجساد بی جانی در خانه‌هایشان افتاده بودند.

💡 نزد کسی که عاشق بی جان زنده دل را از لب حیات بخش بود جان چه قدر دارد

💡 چون تن بی جان نمود حضرت بی شاه شاه خرامید و بهره یافت تن از جان

💡 سوزم از غیرت که با جان ها غمت آمیخته ورنه مردم از چه نتوانند بی جان زیستن

کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
آرین یعنی چه؟
آرین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز