بجوال رفتن
مترادفها
گشت زدن، پرسه زدن، چرخیدن
متضادها
نشستن، مستقر شدن، ماندن
لغت نامه دهخدا
بجوال رفتن. [ ب ِ ج َ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) داخل جوال شدن. || کنایه از دغا و فریب خوردن باشد. ( آنندراج ):
تایکی ریش گاو باشد کس
چند چون ابلهان روم به جوال.ظهوری ( از آنندراج ).- با سگ بجوال رفتن؛ کنایه از دست و پنجه نرم کردن است با مردم ناباب.
فرهنگ فارسی
داخل جوال شدن.
جمله سازی با بجوال رفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گفتم که در آن ریش جهم عقلم گفت با سگ بجوال در نشاید رفتن
💡 او تصمیم گرفت پس از سالها کار مداوم و خستهکننده در شرکت، مدتی را به بجوال رفتن در دل طبیعت و دوری از هیاهوی شهر بگذراند.
💡 برخی افراد برای فرار از فشارهای روانی و استرسهای روزمره، به بجوال رفتن در کوهستان و پیادهروی در مسیرهای بکر و آرام علاقهمند هستند.
💡 بجوال رفتن در کوچههای قدیمی و باستانی شهر میتواند تجربهای بسیار متفاوت از تاریخ و معماری سنتی را برای گردشگران فراهم آورد.