باریک تار
مترادفها
نازک، ظریف، کمضخامت
متضادها
ضخیم، قطور
لغت نامه دهخدا
باریک تار. ( ص مرکب ) پارچه یا فرشی که تارهای ظریف دارد. فَش، فشوش؛ گلیم درشت باریک تار. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
پارچه که تار های ظریف دارد
جمله سازی با باریک تار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دوک فلک پیر بسا رشته ی باریک کز بهر ردا رشت ولی تار کفن شد
💡 مشکین لباس صوف که باریک بوده است فکر و خیال آن بشب تار میکنم
💡 به باریک و تاری ره مشکل اندر چو خورشید روشن به خاطر منیرم
💡 هزاران قول خوب و راست و باریک - ازو یابند چون تار هزاره
💡 در ره باریک و سخت سازد از او نردبان در شب تاریک و تار آرد از آن ماهتاب
💡 زندگی انسان در برابر عظمت بیکران جهان هستی، مانند باریک تار یک ریسمان است که با کوچکترین تکانی ممکن است به پایان برسد.
💡 او سعی داشت از باریک تار امید در میان تمام مشکلات و سختیهای زندگی روزمره، برای رسیدن به آرامش روحی خود عبور کند.
💡 رابطه میان دو دوست قدیمی، با گذشت سالها و مشکلات مختلف، به باریک تار بسیار حساس و شکنندهای تبدیل شده بود که نیاز به مراقبت داشت.