لغت نامه دهخدا
( آینه دان ) آینه دان. [ ی ِ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) رَبعه. آینه نیام. رجوع به آیینه دان شود.
( آینه دان ) آینه دان. [ ی ِ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) رَبعه. آینه نیام. رجوع به آیینه دان شود.
( آینه دان ) ( اسم ) قاب آیینه آینه نیام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شمشیر را ز حبس چه بازار بشکند ؟ آینه را چه عیب ز آینه دان بود؟
💡 صورت چه پذیرد ز نظر بی دل روشن بی آینه در باز مکن آینه دان را
💡 نیست حاجت به نقاب آن رخ چون آینه را پرده شرم و حیا آینه دان است او را
💡 نیست امروز غم روی زمین بر دل من دایم این آینه را آینه دان از گل بود
💡 گر به زمین بسپری نعل سمند جلال آینه دانی شود سربه سر این خاکدان
💡 سر رتبه ز می یافته و چرخ ز خورشید بی آینه قدری نبود آینه دان را