لغت نامه دهخدا
اعمی دیده. [ اَ ما دی دَ / دِ ] ( ص مرکب ) کورچشم. نابینا. آنکه بینایی چشم از دست داده:
ور تو اعمی دیده ای بر دوش احمد دار دست
کاندرین ره قائد تو مصطفی به مصطفی.خاقانی.
اعمی دیده. [ اَ ما دی دَ / دِ ] ( ص مرکب ) کورچشم. نابینا. آنکه بینایی چشم از دست داده:
ور تو اعمی دیده ای بر دوش احمد دار دست
کاندرین ره قائد تو مصطفی به مصطفی.خاقانی.
کور چشم نابینا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن کس که گرش اعمی در خواب ببیند روشن شودش دیده ز پر نور خیالش
💡 اگر نقوش مصور همه از این جنس اند مخواه دیده بینا خنک تن اعمی
💡 وصی ختم رسل، شاه اولیا که بود غبار رهگذرش، نور دیده اعمی را
💡 اعمی نتواند که به بیند مه رویت جز دیده بینا بجمال تو نشاید
💡 دیده عقل چو اعمی رخ خوب تو ندید ور برافروخت چراغی ز علوم نظری
💡 نظاره غم از دل بیدرد چه جویی بینش طمع از دیده اعمی نکند کس