ازاده خوی

لغت نامه دهخدا

( آزاده خوی ) آزاده خوی. [ دَ ]( اِخ ) نامی است که فریدون بزن تور داد:
زن سلم را کرد نام آرزوی
زن تور را نام آزاده خوی
زن ایرج نیک پی را سهی
کجا بد سهیلش بخوبی رهی.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( آزاده خوی ) ( صفت ) ۱ - دارای خلق آزادان آنکه خصلت آزادگان دارد. ۲ - اصیل نجیب ( انسان و ستور ).
نامی است که فریدون بزن توج داد

فرهنگ اسم ها

اسم: آزاده خوی (دختر) (فارسی)
معنی: دارای خلق وخوی آزاد، بی تکلف، ساده، از شخصیتهای شاهنامه، نام دختر سرو پادشاه یمن و همسر تور پسر فریدون پادشاه پیشدادی

جمله سازی با ازاده خوی

💡 بگفتند کای مرد آزاده خوی چه مردی بگو نام بنمای روی

💡 زمین را ببوسید گفتا بدوی که ای نامورشاه آزاده خوی

💡 از ایدر گذشتن مرا نیست روی چو فرمان دهد شاه آزاده خوی

💡 فرع گفت کای شاه آزاده خوی تو نام فرارنگ با کس مگوی

💡 دژم گشت نونک ز گفتار اوی بدو گفت کای شاه آزاده خوی

💡 برآمد مرا این یکی آرزوی به فرّ جهاندار آزاده خوی