ارام جوی

مترادف‌ها

صلح‌طلب، آرامش‌طلب

متضادها

آشوب‌طلب

لغت نامه دهخدا

( آرامجوی ) آرامجوی. ( نف مرکب ) مصلح. صلاح اندیش. صلح طلب. آشتی خواه:
یکی پهلوان داشتی نامجوی
خردمند و بیدار و آرامجوی.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( آرام جوی ) صلاح اندیش آشتی خواه

جمله سازی با ارام جوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 لبان پر زخنده زبان چربگوی به غمزه جگر دوز و آرام جوی

💡 بدو گفت زال ای پسر کام جوی فرود آی و می خواه و آرام جوی

💡 چو خسرو چنان دید برکاشت روی به شهر سلوسی شد آرام جوی

💡 بدو گفت کای مهتر کام جوی اگر کام دل خواهی آرام جوی

💡 سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیر و آرام جوی

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران