لغت نامه دهخدا
طلاکوب. [ طِ / طَ ] ( نف مرکب ) آنکه ورقهای طلا و نقره را بسازد. میرزا طاهر وحید راست:
دلم شیوه یار را پیشه کرد
که گشتم طلاکوب این رنگ زرد.
ملا طغرا راست:
به کف دارم از پنجه خایسک درد
ز بهر طلاکوبی رنگ زرد.( از آنندراج ).
طلاکوب. [ طِ / طَ ] ( نف مرکب ) آنکه ورقهای طلا و نقره را بسازد. میرزا طاهر وحید راست:
دلم شیوه یار را پیشه کرد
که گشتم طلاکوب این رنگ زرد.
ملا طغرا راست:
به کف دارم از پنجه خایسک درد
ز بهر طلاکوبی رنگ زرد.( از آنندراج ).
۱. کسی که پیشه اش کوبیدن ورق های نازک طلا برچیزی است.
۲. طلاکوبی شده.
۱ - آنکه طلا ورقهای طلا ( و نقره ) سازد. ۲ - صحافی که جلدهای کتاب ها را تذهیب کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهزاد پس از مرگ حسین بایقرا چند سالی را در خدمت حاکم شیبانی هرات گذراند؛ اما سپس به تبریز مهاجرت کرد و در آنجا رئیس کتابخانهٔ سلطنتی شاهان صفوی شد و نظارت بر کتابداران، خوشنویسان، نگارگران، تذهیبکاران، حاشیهنگاران، طلاکاران، طلاکوبان و لاجوردشویان را بر عهده گرفت.
💡 سایر اقشار جامعه مانند نظامیان، فرماندهان، تجار، دولتمردان و بهخصوص بزرگان ایلها نیز قداره و قمه حمل کرده و این سلاحها را طلاکوب میکردند. خطرات مختلفی مانند راهزنان و سارقان و حیوانات وحشی در سفرها تهدیدکنندهٔ جان مسافران بود و به همین دلیل، قداره و قمه تقریباً سلاح تمامی مسافران نیز بودهاست.