لغت نامه دهخدا
شنگار. [ ش َ ] ( اِ ) گیاهی است که بیخش سطبرو برگش سیاه می باشد و به سرخی مائل است، معرب آن شنجار است و به عربی شجرةالدم خوانند. ( از برهان ) ( از جهانگیری ) ( از رشیدی ) ( از آنندراج ). معرب آن شنجار است. ( منتهی الارب ) ( از انجمن آرا ). نباتی است برگ آن مزغب خشن تیزاطراف و خاردار مایل به سیاهی و رنگ آن در تابستان سرخ میشود و رنگ چوب آن مثل رنگ خون که دست را به لمس رنگین میسازد. ( از فرهنگ نظام ). کحلاء. حمیراء. رجل الحمام. خالوما. خس الحمار. تانیست. انقلیا. قالقس. رجل الحمار. اباحلسا. فیلیوس. ( از یادداشت مؤلف ) ( از تاج العروس در لغت شنجار ). چوب خو. ( الابنیه عن حقایق الادویه ). شنگار المصنوعة؛ لحام الذهب است. ( فهرست مخزن الادویه ): خس الحمار؛ شنگار که نباتی است. ( منتهی الارب ). هوه چوبه. ( از فرهنگ فارسی معین ).