برخیزانیدن

لغت نامه دهخدا

برخیزانیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) متعدی برخاستن. بخاستن داشتن. ببرخاستن داشتن. ( یادداشت مؤلف ). راست کردن. بلند کردن. برخیزاندن. اثاره. تثویر. اقامه. بعث. انهاض: و همچنین ریذویه دربرخیزانیدن افراسیاب را از آنجا. ( تاریخ قم ص 71 ).

فرهنگ عمید

۱. کسی را از جا بلند کردن و برپا داشتن.
۲. برافراختن.
۳. برانگیختن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- بلند کردن کسی از جای خود. ۲- برافراختن برافراشتن. ۳- برانگیختن تحریک کردن.
متعدی برخاستن بخاستن داشتن.

جمله سازی با برخیزانیدن

💡 برخیزانیدن مار برنجی در بیابان توسط موسی (اعداد ۲۱: ۶–۹) موضوع محبوبی در قرون وسطی و رنسانس بود که به عنوان پیش‌درآمدی از تصلیب عیسی درک می‌شد. موسی به دلیل قانون‌گذار بودن، در چند ساختمان دولتی در ایالات متحده به تصویر کشیده شده‌است.

پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
اندیوال یعنی چه؟
اندیوال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز