استقاله
متضادها
انتصاب، استخدام
لغت نامه دهخدا
استقاله. [ اِ ت ِ ل َ ] ( ع مص ) استقالت. اقاله خواستن. ( منتهی الارب ) ( زوزنی ). بیع واشکافتن خواستن. طلب فسخ بیع. برانداختن بیعی را خواستن. رد بیع خواستن. شکستن بیع تقاضا کردن: استقاله بیع. || استعفاء. طلب عفو و بخشایش: تاش از نیشابور مکاتبت بحضرت بخارا روان کرد و در استصلاح حال و توقع مغفرت و تمهید معذرت و استقالت از عوارض زلات و استعطاف و استعفاء از سوابق عثرات تضرعی هرچه تمامتر کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 89 ). و از مواقع اقلام و هفوات کلام استقالت می نماید. ( جهانگشای جوینی ).
- استقاله کردن؛ طلب فسخ کردن.
- || طلب عفوکردن.
جمله سازی با استقاله
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ابن ابى الحديد درباره استقاله (استعفاء) ابوبكر مى گويد: جمله اى به دو صورتمختلف از ابوبكر نقل شده كه در دوره خلافت بر منبر گفته است، برخى به اين صورتنقل كرده اند:
💡 على پس از شنيدن اين كلام معامله را استقاله وفسخ كرده و عكرمه را پس گرفته سپسآزادش كرد به احترام علمش.
💡 پس از انتشار گزارشهای مالی نادرست در شرکت، مدیرعامل تصمیم گرفت برای حفظ اعتبار سازمان و پاسخگویی به سهامداران، از سمت خود استقاله کند.
💡 درخواست استقاله ناگهانی وزیر در میان بحرانهای اقتصادی شدید، باعث آشفتگی در کابینه دولت و افزایش تنشهای سیاسی میان احزاب رقیب شد.
💡 او پس از سالها خدمت بیوقفه در این موسسه آموزشی، با ارائه نامه استقاله، تصمیم گرفت برای گذراندن دوران بازنشستگی به آرامش بیشتری برسد.