ابودلامه

لغت نامه دهخدا

ابودلامه. [ اَ دُ م َ ] ( اِخ ) نام کوهی مشرف بر حجون مکه. ( تاج العروس ).در منتهی الارب جیحون به جای حجون آمده و غلط است.
ابودلامه. [ اَ دُ م َ ] ( اِخ ) زندبن جون کوفی. شاعر مخضرمی ( مخضرمی الدولتین )، از موالی بنی اسد، ندیم سفاح و منصور و مهدی است. صاحب نوادر و حکایات و ادب و نظم، و طبعاو بمجون و فکاهه مائل است. وفات وی به سال 160 یا 170 هَ. ق. روی داد. و صاحب حبیب السیر فوت او را161نوشته است. رجوع به معجم الادباء یاقوت ج 4 ص 220 شود.

فرهنگ فارسی

شاعر مخضرمی

دانشنامه عمومی

ابو دُلامه زند بن جَوْن ( ؟ - ۷۷۷م ) شاعر حبشی اصل کوفی و مخضرم بود. او در شاعری نبوغ یافت و به عباسیان پیوست، نزد ابوالعباس سفاح و منصور و مهدی. در شعرهایش طنز و ظرافتی بود و گه گاه به زندقه متهم می شد. در مدح، رثا، عتاب و هجو مهارت داشت و خود را نیز هجو نمود.

جمله سازی با ابودلامه

💡 اى ابودلامه ! چه ناخوشايند كه تويى ! نه از بزرگوارانى و نه بزرگوارى دارى.چون عمامه بگذارى، همچون بوزينه اى و چون بردارى، همانند خوكى. زشتى و خست رابا هم دارى. چنين است كه خست در پى زشتى آيد. اگر همه نعمت هاى دنيا را جمع دارى،خوشحال مباش ! كه بهايى ندارى.

💡 ابودلامه گويد: منصور چندان خنديد، كه به پشت افتاد. آنگاه، مرا جايزه داد و مجلسياننيز مرا صله هاى گران دادند.

💡 ابودلامه: مخارج اين غلام و كنيز، و اسب و سگ را چگونه تاءمين كنم ؟