مرباع

لغت نامه دهخدا

مرباع. [ م ِ ] ( ع اِ ) مکانی که گیاه آن در آغاز بهار بروید. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). جائی که برویاند رویندگی در اول بهار.( منتهی الارب ). || چهار یک غنیمت که آن را در جاهلیت رئیس می گرفت. ( منتهی الارب ). ربع غنائمی که سهم رئیس قبیله می شد در جاهلیت. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || ( ص ) ماده شتر که همواره در بهار بچه آرد. ( از منتهی الارب ). ناقه ای که عادت آن در بهار بچه آوردن باشد. ( از ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ). یا ماده شتر که اول نتاج آورده باشد. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). ج، مرابیع. || مرد میانه. ( منتهی الارب ). مرد میانه بالا نه بلند و نه کوتاه. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با مرباع

💡 15- چهار يك گرفتن شيخ قبيله را مرباع مى نامند. رجوع شود به شرح (ربع )در صحاح جوهرى، قاموس المحيط، تاج العروس و داستان آمدن عدى بن حاتم نزد پيامبرصلى الله عليه و آله در سير0 اين هشام.

💡 به اين يك چهارم كه فرمانروا مى گرفت المرباع مى گفتند، و در حديث آمده استكه: رسول خدا(ص ) به عدى بن حاتم، پيش از آنكه مسلمان شود، فرمود: انكلتاءكل المرباع، و هو لا يحل فى دينك (330). يعنى تو مرباع مى گيرى، درصورتى كه در آيينت چنين مالى حلال نيست. شاعر گفته است:

💡 مرباع، ربع غنائم جنگى ئى بوده است كه پس از پيروزى يك قوم بر قوم ديگر درزمان جاهليت به رئيس قبيله مى رسيد. اين نعلين، مخصوص رئيس و پيشواى قوم بوده كهدر ايام نبرد آن را مى پوشيده است، والا مزيتى نداشته كه براى تعيين افتخار و مباهاتبه نسبت به كار رود.

گی خار یعنی چه؟
گی خار یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز