لغت نامه دهخدا
( محسوسة ) محسوسة.[ م َ س َ ] ( ع ص ) مؤنث محسوس. رجوع به محسوس شود.
( محسوسة ) محسوسة.[ م َ س َ ] ( ع ص ) مؤنث محسوس. رجوع به محسوس شود.
( اسم ) مونث محسوس جمع: محسوسات.
💡 چهارم آنكه مقصود از تحديد نور خدا به مقدار سوراخ سوزن كه در روايت معانى الاخباربود، تشبيه معنا به امور محسوسه است، وگرنه نور خدا نور جسمى نيست تا به سوراخسوزن و يا اندازه هاى حسى ديگر تقدير و تحديد شود، و لذا مى بينيم همين معنا را درروايت ديگرى كه به زودى خواهد آمد به نوك انگشت كوچكمثال زده اند، و بهر حال مقصود از اينگونه مثالها بيان كمى مقدار و كوچكى آن است، مىخواسته اند بفهمانند نورى كه خداوند آن روز تجلى داد به مقدارى بود كه براىمتلاشى ساختن كوه كافى باشد،
💡 معلوم شد كه تبرى و تقوى از طرق نفسانى و اتصاف به صفت رحمانى به محضتسبيبات سبحانى، بدون اراده و علم انسانى نيست بلكه عمده اسباب، علم شخص است بهطرق مخوفه و طرق موصله و كيفيت تبرى جستن و سير نمودن، و اين معلوم و مشهود است كهصنايع محسوسه كه موضوعات آنها، محسوسات و علوم آنها، حسسيات است، بدون استاد ومعلم، آموختن، ممكن نيست پس البته علوم شرعيه كه موضوع آنها نفس انسان است كه حكماءو متكلمين در تحقيق آن، حيران و اقوال در او از بيست، تجاوز دارد و در مطالب ومسائل او حيثيت ربط و اتصال به معاد، ماءخوذ است، احتياج به معلم، بيشتر خواهد بود كهبى معلم، ادراك دقيقه اى از دقايق آن، ممكن نخواهد بود.