ماضر

لغت نامه دهخدا

ماضر.[ ض ِ ] ( ع ص ) اسم فاعل از مضر و مضور. ( از اقرب الموارد ). || شیر ترش زبان گز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). شیری زبان گز پیش از ستبر شدن. ( از اقرب الموارد ). شیری زبان گز و تیز پیش از کلچیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || شیرنیک سپید. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

اسم فاعل مضر و مضور

جمله سازی با ماضر

💡 در فضيلت ربيعه و مُضَر بس است خبر نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم: (لا تَسُبُّوامـُضـَرَ وَ رَبـيـعـةَ فـَإ نـّهـمـا مـُسـْلِم انِ)(5) (مـُضـَر)(6)معدول از ماضر است و آن شير است پيش از آنكه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرشسـَوْدَه بـنـت عـَكّ اسـت و نـور نـبـوّت از (نـِزار) بـه اومـنـتـقـل شـده بـود و بـعـد از پدر سيّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطيع و منقاد بودند وهمواره در ترويج دين حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام روز مى گذاشت و مردم را به راهراسـت مـى داشـت. گـويـنـد از تـمـامـى مـردم صـورتـش نـيـكـوتـر بـود و اواوّل كسى است كه آواز حُدَى را براى شتران خواند(7) و از وى دو پسر به وجودآمد يكى عَيْلان (8) كه قبايل بسيار از او پديد آمد.