لغت نامه دهخدا
غنود. [ غ ُ ] ( مص مرخم، اِمص ) خفتن. ( فرهنگ اوبهی ). آرمیدن و آسودن. استراحت و آسایش. وَسَن. رجوع به فرهنگ اسدی و غنودن شود.
غنود. [ غ ُ ] ( مص مرخم، اِمص ) خفتن. ( فرهنگ اوبهی ). آرمیدن و آسودن. استراحت و آسایش. وَسَن. رجوع به فرهنگ اسدی و غنودن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داور عادل که فتنه گفت ز عدلش تا به ابدگر غنود می چه غمستی
💡 راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود دستها بر هم نهادیم از طلب، مژگان غنود
💡 غنود دیدهٔ بلبل ز باد شهریور ز شهریار چرا چشم من شبی نغنود؟
💡 بخت غنود و به درد دل نغنودم گر به فراقت غنودمی چه غمستی
💡 نفس برید و دل از مهر همنفس نبرید غنود بخت و دمی یار در برم نغنود